شنبه , شهریور ۲۹ ۱۳۹۹
خانه » آخرین اخبار » ماجرای دختری که برده جنسی شد اما خود را نجات داد
اموزش رایگان فارکس

ماجرای دختری که برده جنسی شد اما خود را نجات داد

داستان دختری که برده جنسی شد +عکس

دختر برده جنسی شاندرا داستان زندگی خود را چنین شرح می‌دهد اولین هفته ماه ژوئن سال ۲۰۰۱ بود که وارد ایالات امریکا شدم,.

برای من کشور ایالات امریکا سرزمین شانس و فرصت بود و به همین دلیل هنگامی که از گمرک فرودگاه جان اف کندی در نیویورک عبور می کردم از اینکه در این کشور جدید بودم هیجان زده شده بودم اگرچه به دلیل سینما و تلویزیون این کشور به طور عجیبی برایم آشنا به نظر می آمد.

 

هنگامیکه به سالن ورود مسافران قدم گذاشتم اسم خودم را شنیدم و وقتی رویم را برگرداندم مردی را دیدم که عکس من در دستش بود. انتظار داشتم این شخص که نامش جانی, بود مرا به هتلی که قرار بود کار کنم ببرد.

این حقایق که هتل محل کار من در شیکاگو بود و من وارد فرودگاه جان اف کندی که بیش از هزار کیلومتر با شیکاگو فاصله دارد شده بودم, نشان می داد که تا چه حد ساده و بی تجربه بودم. من که ۲۴ سال داشتم هیچ فکر نمی‌کردم در چه راهی قدم گذاشته ام.

من بعد از فارغ التحصیل شدن در رشته امور مالی, مدتی را در بانکی در اندونزی کار کرده بودم ولی پس از شروع بحران مالی آسیا و نیز بی ثباتی سیاسی اندونزی, کارم را از دست دادم.

از آنجا که می بایستی هزینه نگاهداری دختر سه ساله ام را تامین کنم در جستجوی کار در خارج از کشور برآمدم. پس از دیدن یک آگهی استخدام در هتل های کشور ایالات امریکا, ژاپن, هنگ کنگ و سنگاپور, کشور ایالات امریکا را انتخاب کردم.

به گزارش  فورویکی شرط استخدام من, دانستن اندکی زبان انگلیسی و پرداخت مبلغی معادل ۲۷۰۰ دلار بود. حقوقی که به من پیشنهاد شده بود حدود ماهانه ۵۰۰۰ دلار بود که برای نگاهداری دخترم که قرار بود با مادرم در اندونزی بماند, کافی بود.

شاندار در سمت راست مردی که در تصویر ایستاده دیده می شود

 

ورود به کشور کشور آمریکا

من همراه با چهار زن دیگر و یک مرد در فرودگاه جان اف کندی پیاده شده بودیم. جانی, ما را به دو گروه تقسیم کرد و تمام مدارک من از جمله پاسپورتم را گرفت و با دو زن دیگر سوار ماشین شدیم.

 

پس از مدتی, ماشین در یک پارکینگ توقف کرد و جانی ما را سوار ماشین تازه ای کرد. متوجه شدم,, که راننده جدید به جانی مبلغی پول داد. در اینجا بود که شک و تردید من شروع شد ولی به خودم تلقین می کردم که نگران نباشم.

 

راننده تازه هم ما را به راه دوری نبرد و خارج یک رستوران از ما خواست پیاده شده و سوار ماشین دیگری شویم. سومین راننده ما را به منزل ای برد و تحویل کسی داد که مسلح بود. این شخص ما را به زور سوار ماشین کرد و به منزل ای در بروکلین برد.

 

هنگامیکه در این منزل باز شد دختر ۱۲ یا ۱۳ ساله ای را دیدم که روی زمین افتاده بود و در حالی که فریاد می زد و خون از بینی اش می آمد, چندین مرد به نوبت به او لگد می زدند.

 

به گزارش فورویکی روز بعد جانی به این منزل آمد و با پوزش از اینکه پس از جدا شدنش از ما باید اشتباه وحشتناکی رخ داده باشد گفت برای تهیه کارت شناسایی عکس خواهیم گرفت و بعد برای خرید یونیفورم خواهیم رفت تا بتوانیم کارمان را در هتل شیکاگو شروع کنیم. پس از صحنه های فجیعی که دیده بودم جانی به نظرم یک فرشته می آمد و به او اعتماد کردم.

 

مردی که ما را برای عکس گرفتن برده بود, برای خریدن یونیفورم ما را به مغازه ای برد که لباس های زنانه و مدل هایی که من هرگز انها را ندیده بودم می فروخت. اینجا محل فروش یونیفورم نبود.

 

احساس خطر

بانو شاندرا به همراه ۳ قربانی دیگر قاچاق انسان

 

متوجه شده بودم که به من دروغ گفته اند و وضعیتم خطرناک است. حتی یادم می آید به اطراف مغازه نگاه میکردم تا ببینم میشود به نحوی فرار کنم؟ ولی می ترسیدم و کسی را هم در ایالات امریکا نمی شناختم. دو دختر دیگری که با من بودند به نظر می رسید از خریدشان لذت می‌برند.

 

روز بعد من از گروه خودم جدا شدم,, و دیگر آن دو دختر را ندیدم. با ماشین من را به منزل ای بردند و در آنجا قاچاقچیانی که مرا به کشور امریکا کشانده بودند به من تجاوز کردند.

 

انها اندونزیایی, تایوانی, چینی های مالزیایی و آمریکایی بودند. چیزی که آن شب بخصوص مرا خیلی گیج کرده و ترسانده بود این بود که لباس یکی از این مردان آرم پلیس داشت و تا به امروز نمی دانم که او واقعا پلیس بود یا نه.

 

آنها به من گفتند که ۳۰ هزار دلار به آنان بدهکارم و باید با این کار بدهی ام را بپردازم. من را به روسپی‌ خانه ها, آپارتمان ها, هتل ها و کازینوهای متعددی در شرق کشور کشور آمریکا بردند ولی من به ندرت دو روز در یک جا بودم و هرگز نمی‌دانستم کجا هستم یا کجا میروم.

 

قاچاقچیان من را با زور اسلحه مجبور به استفاده از مواد مخدر میکردند. هر روز تمام ۲۴ ساعت به انتظار می نشستیم و اگر کسی نمی آمد کمی می خوابیدیم. در مواقعی که مشتری نبود خود قاچاقچیان به ما تجاوز می کردند.

 

علیرغم این اتفاقات, مثل این بود که کرخ شده بودم و نمی توانستم گریه کنم. در حالی‌که اندوه, عصبانیت و نومیدی بر من غلبه کرده بود, کارهایی را که به من میگفتند انجام می دادم و به سختی برای زنده ماندن تلاش میکردم. من منظره دختر بچه ای را که به او کتک می زدند فراموش نکرده بودم و می دیدم قاچاقچیان چطور زنانی را که سرکشی می کردند و حاضر به تن‌فروشی نمی شدند کتک می زدند.

 

بیشتر شب ها حدود نیمه شب یکی از قاچاقچیان مرا با ماشین به یک کازینو می‌برد. گارد محافظ من که اسلحه به دست داشت من را از در مخصوص خدمه هتل به اطاق مخصوص می‌برد. در تمام طول شب مامور محافظ من در راهرو می ایستاد تا مانع فرار من شود.

 

از نظر جسمی ضعیف بودم و قاچاقچیان فقط به من سوپ ساده برنج می دادند و غالبا تحت تاثیر مواد مخدر قوی بودم.دفتر خاطراتی داشتم که با مخلوطی از زبان های اندونزیایی, ژاپنی و علائم و اشارات سعی میکردم اتفاقاتی را که در طول روز افتاده در این دفتر یادداشت کنم.

 

اینکه چکار کرده ام, کجا رفته ام. تاریخ روزها را نیز می‌نوشتم که البته کار مشکلی بود چون در داخل روسپی‌منزل راهی نبود که بدانم شب است یا روز.

خرید vpn